|
چشمانم را میبندم و سعی میکنم تو را تجسم کنم. شاد و خوشبخت. بدون من. در جایی دور از اینجا. چند سال دیگر. ... نفس بکش. دیدی! بوی خاک باران خورده است! یادت هست؟ خیابانهایی را که باهم طی کردیم,زیر باران. وقتی بین دوتا آدم یه مدتی به سکوت میگذره... یعنی چقدر حرف هست واسه نگفتن... یعنی چقدر حرف هست که سانسور شده مبادا اون طرفت ناراحت بشه... ... وفتی عاشق کسی باشی,مثلا خانوادهت این سکوت هر روز بیشتر و بیشتر میشه... تا اینکه میرسه به یجا که میبینی کم آوردی... چندین ساله سکوت کردی مبادا اونا ناراحت بشن... درد داره خیلی هم درد داره!....
ساعت دو و نیم رو نشون میداد.
دراز کشیده بودم رو تخت نمیدونم چند وقت بود به سقف خیره بودم. فکرم شلوغ بود. نازی ِ حسین پناهی رو باز کردم... رسیدم به اینجا : سردمه.. مثل آغاز حیات گل ِ یخ ... یکم دیگه خوندم. با اینکه میدونستم اس ام اس بزنه میفهمم چند باری گوشیمو چک کردم. دست خودم نبود گفته بود اس ام اس میزنه. کتاب رو بستم...چراغ خواب رو خاموش کردم. گفتم شاید خوابش برده. تو فکر بودم که خوابم برد. سردم بود.
خوب،
پرياي قصه!
مرغاي پرشيكسّه! آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائي و قليون تون نبود؟ كي بِتون گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما قلعه ي قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟" دوباره سردرگمی دیوانهواری به جانم ریخته و به نظرم میرسد که انگار گرفتار یک شور و شیدایی شدید روحی شده ام که به گونهیی مانع استراحت سلول های مغزم میشود ... و من برای در سر پروراندن همه این چیز ها آرامش روحی لازم را ندارم. پس با این حساب باید مقداری از آنها را از سر بیرون کنم.مقدار زیادی فکر و ایده اضافی دارم و از این بابت رنج میبرم. * مرد داستان فروش.....(یوستین گاردر) این طور زندگی کردن ِ این روزهای من شاید دائمی نباشه ولی خوبه..حداقل این روزا که خوبم حالا تا بعد... نزدیک یک سال اینجا نیومده بودم.
چقدر خاطره داره اینجا. چقدر آدماهایی که این روزا رفتن داره اینجا. چقدر تغییر کردم من. اینکه هنوز اینجایی هست که آدم وقتی دلش تنگ میشه مرورش میکنه و اینکه هنوز جایی هم هست که محدود به 140 کاراکتر نباشه حس جالبی داره. ... شاید بیشتر بیام از این به بعد. باز هم کسی رفت...
باز هم کسی تکه ای از وجودم را باخودش برد... دخترکی بادنیایی دیگر... با دنیایی رنگی و آرزوهایی رنگی تر... سفرش بی خطر باد...
به مدینه میروی
در مکان هایی حضور پیدا می کنی که چیزی بیشتر از هزار و چهارصد سال پیش مردان و زنانی قدم گذارده اند که زندگی خود را و خانه و کاشانه ی خود را در راه هدف و ایمانشان و در راه اعتقادشان فدا کردند... در بقیع تکرار تاریخ را میبینی.. و به یاد خاوران می افتی... گورهایی بی نام و ترس از حضور شرطه ها... عظمت مفهوم زمان را حس میکنی... و خود را در مقابل آن همچون ذره ای کوچک... رحمت خدایت را میبینی... محرم میشوی... و لبیک گویان به مکه وارد میشوی... به کعبه... مدهوشی.. مدهوش عظمت و زیبایی ها... هفت بار طواف کم است... باز میگردی و باز هم و باز هم طواف میکنی... گویی در دریای بی کران احساسات پاک و زلال زائرین غرق شده ای... مدهوش طواف کنندگان خانه اش می شوی... خود را فراموش میکنی و گم میشوی در آرامش آنجا... گویی دستی نامرئی صف طواف کنندگان را به دور کعبه میگرداند... نوعی نیروی جاذبه... به پایان میرسد وقتت...میدانی دلتنگ این عظمت می شوی... به ناچار باید ترک گویی... تشکر میکنم از هکر محترمی که پسوردمو برگردوند بم
|
آذر 1390 |
|---|