تبليغاتX
طعم گس ِ بودن............


طعم گس ِ بودن............

 

شاید تمام چیز های مهم یک نواخت شده است....

همه چیزهایی که اگر لحظه ای نباشد حتی اگر برای یک ثاینه از زندگی ما حذف شود شاید ماهم دیگر نباشیم......

خیلی ساده است...وجود یک دوست...حتی صدای زنگ ساعت...یا حتی.....صدای نفس هایمان هم برایمان یک نواخت شده.

گاه فراموش میکنیم که نفس میکشیم...گاه نمی شنویم صدای نفس هایمان را... ولی زمانی میرسد که حاضریم مهم ترین چیزهایمان رابدهیم تا فقط یک بار دیگر همون صدای یک نواخت را بشنوی. ........شاید تمنای بودن

.

.

.

.

...چرا ما گاه خود را هم فراموش میکنیم؟؟....

خط خطی شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 0:7 قبل از ظهر به قلم نوشین| |

 

حرف را باید زد!

درد را باید گفت!سخن از مهر من و جور تو نیست.

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن ِ پندار ِسرور آور ِ مهر

(حمید مصدق)

...امروز..........

...... ته کشیدم....شکستم.......فراموش کردم اهلی بودنم را.......

.....حال دارم پر میشوم.....و باز به یاد آوردم اهلی بودنم را.....

مدتی است می گویند بزرگ شدی....تغییر کردی....

حتی جور دیگری هم میبینی.....

مدتی است میترسم از تمام این حرف ها..... از این که با بزرگ شدنم فراموش کنم

تمام کودکی ام را..از این که کودک درونم به خواب رود و هرگز......

روزی فردی برایم نوشت..."تحلیل واقعی از خودش پیدا کرده....من برای اولین بار یک آدم منطقی در گفتگوی بعد از آزمون دیدم"

برای اولین بار بود که خودم را به درستی تحلیل میکردم و این برایم در آن لحظه بهترین چیز بود.....و آن روز برای اولین بار بود که خودم را از بالا می دیدم.......

ولی امروز حس کردم ته کشیدم....دارم تمام میشوم...حس کردم تا به حال چشمم را بر روی تمام واقعیت ها بسته بودم...حس کردم چقدر سخت است که ببینی تمام چیز هایی را که تا به حال ندیده بودی... بعد از مدت ها فهمیدم چرا دیگران میگویند بزرگ شدی....تغییر کردی....و مهر تایید را دوستانی امروز روی این موضوع زدند....

دوستی می گفت سخت است بزرگ شدن...ته میکشی....تمام میشوی و از نو شروع میشوی...شاید اگر او این ها را نمی گفت من امروز همچنان ته کشیده  می ماندم...فکر میکنم او خود حس کرده باشد تغییر را و بزرگ شدن را...او خود را از بالا می بیند....   

دوست دیگری داستانی را به یادم آورد که فهمیدم کودک درونم هنوز به خواب نرفته...

پ .ن

و حال حس میکنم دارم باز شروع میشوم...پر میشوم...و به یاد می آورم اهلی بودنم را.....

خط خطی شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 6:7 بعد از ظهر به قلم نوشین| |

 

چرا؟؟؟؟؟؟؟..........

      وقتی فکر میکنی هیچ کس از هیچ چیز خبر ندارد

     همیشه کسی که اصلا" فکرش را نمی کردی

     از موضوع با خبر است............

      حتی از خودت هم بهتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خط خطی شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 10:39 بعد از ظهر به قلم نوشین| |

 

.........دوست دارم اين نقاب جديد را...ولي هنوز باهم كنار نيومديم.....

مدتي است..شايد چند هفته اي ميشود كه اين نقاب را بر چهره دارم... خيلي ها ميگويند تغيير كردي ولي من ميگويم.. هنوز وقت لازم است تا بتوانم دركش كنم و جزئي از وجودم شود...

.از من خواسته است با همين نقاب وسعت بگيرم..ميگويد بايدبا همين نقاب وسعت بگيري و رشد كني...هميشه تمام حرف هايش اميد است و رسيدن...مي گفت تو هرگز خودت را نميبيني...شايد به ظاهر اين طور نباشد..ميگفت فقط نقاب را بر چهره نهاده اي ولي از آن پيروي نميكني....ميگفت اگر اين نقاب را خوب بشناسي به بهترين خودت رسيده اي....ميگويد اين نقاب تورا وسعت ميدهد..

.ولي من ميگويم مگر باوجود نقاب هم ميتوانم به بهترين خودم برسم..مگر نه اينكه با وجود نقاب‌......من واقعي پنهان ميشود....

شايد هم او هيچ نگفته و تمام اين ها برداشت هاي من از حرف هايش بوده..... شايد هم او چيز هاي ديگري گفته و من نشنيده ام.....و شايد هم تمام اين ها را او گفته...

(حقيقي باشيم در دنياي مجازي)

پ.ن

شايد چند نفري او را بشناسند...

خط خطی شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 5:5 بعد از ظهر به قلم نوشین| |

 

....دیروز داشتم فکر میکردم تا چه حد زندگی من را دوستانم تشکیل میدهند.....

گاهی حس میکنم دارم در وجود بعضی از اونا حل میشم....وآنها هم در من...

روباه در شازده کوچولو به این وضعیت میگفت..........اهلی شدن............

واقعا" تعریف ما از اهلی شدن چی؟...تا چه حد همدیگر را میشناسیم که میگوییم اهلی شده ایم.............

.

واین روزها من اهلی چند چیز شده ام....

 اهلی بعضی دوستانم

 اهلی مشاوران و بعضی ادم هایش.........

(حقیقی باشیم در دنیای مجازی)

پ.ن.

۱.. شازده کوچولوگفت: -بيا با من بازی کن. نمی‌دانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمی‌توانم بات بازی کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: -معذرت می‌خواهم.
اما فکری کرد و پرسيد: -اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستی. پی چی می‌گردی؟
شازده کوچولوگفت: -پی آدم‌ها می‌گردم. نگفتی اهلی کردن يعنی چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اينش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش می‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پی مرغ می‌کردی؟
شازده کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست می‌گردم. اهلی کردن يعنی چی؟
روباه گفت: -
يک چيزی است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌ای مثل صد هزار پسر بچه‌ی ديگر. نه من هيچ احتياجی به تو دارم نه تو هيچ احتياجی به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به هم احتياج پيدا می‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ی عالم موجود يگانه‌ای می‌شوی من واسه تو.
شازده کوچولو: -کم‌کم دارد دستگيرم می‌شود. يک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.....

۲...گاهی برایم سخت است...وقتی میبینم کسی که مدت هاست فکر میکردی حرف هایت را می فهمد.....بعد از کلی حرف زدن تازه بگوید لیلی مرد بود یا زن....اون موقع است که به خودم و تمام لحظاتی که با او بوده ام شک میکنم.... و امروز این اتفاق افتاد... بدترین لحظه عمرم بود....

 

خط خطی شده در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386ساعت 4:38 بعد از ظهر به قلم نوشین| |

سلام.....

اینجاروبه اصرار چندتن از دوستان راه انداختم....

دوست دارم...این وب لاگ محفلی باشد برای هم اندیشی....

پس لطفا نظر یادتون نره..... 

....شاید یکی از دیگه از دلایل شروع به کار وبلاگ این باشه که این روزها نیازدارم به نوشتن و هم اندیشی...فعلا این کار بهترین کاره....

حقیقی باشیم در دنیای مجازی.....

پ.ن .....من نوشین یک پشت کنکوری (پیش دانشگاهی) هستم.

خط خطی شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:29 بعد از ظهر به قلم نوشین| |


Design By : Night Skin