تبليغاتX
طعم گس ِ بودن............


طعم گس ِ بودن............

 

  .....تعطیل......

.

.پ ن

نمیدونم تا کی.....فقط این رو میدونم که باید زود تر از اینها این کارو میکردم..... شاید تا یکی دو ماه دیگه........

از همه دوستانی هم که تو این مدت سر میزدند ممنون......

 

خط خطی شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 4:46 بعد از ظهربه قلم نوشین|

 

دقیقا یک سال از اشنایی من با مشاوران میگذره.....پارسال تو نمایشگاه بود که با هدف دار اشنا شدم............وامروز توی غرفه هدف دار یاد تمام این یکسال افتادم......و دلتنگ تمام شادي ها دعواها و حتي سكوت ها شدم............

و امروز دلتنگ چيز ديگري هم شدم......

دلتنگ سخن دوهفته ها.....تلنگر ها.....اينه هاي تمام قد......در يك كلام تك تك ستون هاي پيام اموزش (دوهفته نامه موسسه مشاوران اموزش)........

با خوندن سخن دوهفته اين شماره.....اشك تو چشمام حلقه زد......ياد تمام خاطراتي افتادم كه تو اين يك سال با فرد فرد مشاوراني ها داشتم.و ياد اين كه تمام شد.....۱۲سال درس و مدرسه.......و تمام شد يك سال زندگي بامشاوران....... شايد براي خيلي ها خنده دار باشه مگه ميشه يك  موسسه اين همه روي ادم تاثير بگذاره.....و من ميگم..اره ميشه....هدف دار شايد از بيرون يك موسسه باشه مثل ساير موسسه هاي ديگه كه هر سال تعدادي دانش اموز واردش ميشن و بعد از كنكور هم انجارا فراموش ميكنند.........ولي هدفدار....وقتي واردش ميشي و وقتي خودتو با  عقاب هدفدار يكي مي ميبني اون موقع است كه ميفهمي هدفدار فرق ميكنه.....

هدف دار به من صبر را اموخت.........اميد را......سكوت كردن در مقابل بعضي چيز ها را.....پيشرفتن با زمان را.......و اينكه گاهي بگذارم زمان بگذرد....... به من اموخت  لازم نيست از كاري كه انجام ميدهي همه باخبر باشند حتي اگر ان كار خيلي بزرگ باشد.بگذار ديگران فكر كنند تو در مسير پيشرفت ان هيچ نقشي نداشتي....مطمئنا با گذشت زمان همه چيز روشن ميشود.... ميدونيد هدفدار سر حال بودن را به من اموخت در عين خستگي.....حتي اگر به اندازه يك قرن كار كرده باشي ولي بايد به خاطر خودت وديگران سرحال باشي....اموختم از هدفدار در عمق حاشيه بودن را در عين اين كه روي تو هيچ تاثيري نگذارد.......

در يك كلام هدفدار به من صبر...ارامش...سكوت و از همه مهم تر ديدن خودم از بالا را اموخت..

هدفدار باتمام ادم هايش به من كمك كردند تا وسعت بگيرم................و حال حس ميكنم تكه اي از وجودم در خاطره هاي هدف دار باقي خواهد ماند.

كلام اخر....دلتنگ هدفدار باتمام ادم هايش.....حتي دلتنگ هيچ هاي هدفدار خواهم شد.

(حقيقي باشيم در دنياي مجازي)

پ.ن

۱.در تمام اين پست منظورم از هدفدار گاه تمام ادم هاي ان و گاه يك فرد خاص بوده.....لطفا خودتون تشخيص بدين.......

۲.منظورم از دنياي مجازي فقط اينترنت نيست همين دنياي به قول شما واقعي هم شايد مجازي باشد...لطفااين قدر سوال نكنيد.

خط خطی شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 6:34 بعد از ظهربه قلم نوشین| |

 

بعد از مدت ها

 هدف دار دیوار هایش 

                                          ش ک ل ا ت ی

 بود...........

 

پ.ن

۱.دوست دارم این هدف دار را.........هدف داری با دیوار های شکلاتی......و خالی از.....

۲.امروزبعد از مدت ها از ته ته دل شاد بودم....و خندیدم ..... و لذت برم..... شاید چون امروز بعد از مدت ها فقط به جایی که بودم فکر میکردم......  فقط وفقط به همانجا و تمام ادم هایش......... انها را دیدم و بس........

۳. حقیقی باشیم در دنیای مجازی......

خط خطی شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:2 بعد از ظهربه قلم نوشین| |

 

۱.  دلم گرفته ای دوست

         هوای گریه بامن........

۲. spdm ممنون که امدی...........(مطمئن باش با تو غریبه نمیشوم ولی نمیای دلم برات تنگ میشه)

خط خطی شده در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386ساعت 7:4 بعد از ظهربه قلم نوشین|

 

سخته.......وقتی مسئولیتی را قبول میکنی و هنگام شروع فکر میکنی که میتوانی ان را به بهترین نحو به پایان برسانی ولی در طی راه اتفاق دیگری بیافتد..وقتی حس کنی سختی های این راه را حتی در خواب هم نمیدیدی.....ولی شروع کرده بودی و راهی هم برای برگشت نداشتی....پس ادامه دادی...بارها زمین خوردی.....ولی باز بلند شدی....شروع کردی......... خوشحال بودی وقتی توانستی از دو هفته ها برای رشدت پل بسازی(مشاورانی ها میدانند دوهفته ها چیست)....

ولی سخته وقتی بفهمی دیگر نمیتوانی...تحمل کنی..این دو هفته ها را .... این راه طولانی را.... میدانم..فقط چند قدم دیگر مانده...ولی همین چند قدم برایم به سان یک عمر است.....

 نه.........ارزو دارم مسئولیتی را که قبول کردم به بهترین شکل پایان دهم.....ولی به پوچی رسیدم.....

سخته وقتی برای چندمین بار بلند شوی ولی این بار ...برخلاف همیشه.... ثانیه ای بیشتر دوام نیاوری........

سخته وقتی نیاز داشته باشی که کسی دستت را بگیرد...ولی ان کس..هرگز نیاز تورا نفهمد......

سخته وقتی اول راه باخودت و نوشین پیمان ببندی که ثابت کنید...می توانید تحول ایجاد کنید...ومی توانید سر حال باشید در عین خستگی....ولی امروز بفهمی..که دیگر نمیتوانی...خستگی ات را پنهان کنی...دیگر نمی تواتی بر پیمانی که بسته ای بمانی..

نمی دونم شاید یک تلنگر لازم باشه......من فراموش کردم نوشین واقعی را..... یک هفته ای میشه که گمش کردم...نمیدونم دیگه کجا رابگردم......سخت است دیدن خودم از بالا ... چون وقتی یک لحظه ازش چشم برداری......... باید پیدایش کنم.. وگرنه غرق میشوم....

این روزها تنهام تنها تر از همیشه

پ.ن.

۱.شاید کسی که باید دستم را بگیرد یک فرد خاص باشد.....شاید او باشد....(نجات تو میدانی کیست...مگه نه؟)

۲.این روزها دلتنگ دوستی هستم ..میبینمش ولی نه مثل همیشه..دور شدیم از هم...دیروز چند لحظه ای با او حرف زدم...ولی همچنان از او دورم.....دوست دارم به او نز دیک شوم....ارامم میکند (نجات باز هم میدانی کیست...)

۳.زیباست صدای باران....دوست دارم بوی باران را....

۴....نیاز به یک تلنگر دارم....

۵.به قول دوستی موتورم سوخته.....

خط خطی شده در جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:7 بعد از ظهربه قلم نوشین| |

 

می خوام کمی غربزنم.....اگه حوصله اه و ناله ندارید نخونید....

اونقدر خسته ام ........

شاید به اندازه تمام دنیا............... 

میگم باید بچه های پشت کنکوری قرنطینه بشن بعد بگین نه.  فکر کنم دیگه ماشینمون راه بیمارستان دی رو یاد گرفته باشه.این چند روز تمام خانواده در خدمت من بودن.........

الان هم یک جورایی دارم میمیرم..........

تا اونجایی که یادم می اد قرا بود برای ازمون این دفعه غوغایی بکنم..... ولی فعلا که تورختخوابم و خدا میدونه کی بیام بیرون...

وای باورم نمیشه دو روزه مدرسه نرفتم یادم نمیاد تو کل دوران دبیرستان بیشتر از دو رو غیبت داشته باشم...... اصلا جرا الان باید مریض شم دقیقا تو اوج درسها......... دو روزه درس نخوندم هیچ کس نمیتونه بفهمه که چقدر عقب افتادم....کلی مبحث مونده که باید برای ازمون بخونم......... لطفا راهی برای حل این مشکلات بگین....... مشکل اساسی تر اینه.....دقیقا همین امروز که باید میرفتم مدرسه(کلی کار مهم داشتم).....حالم بد شد..... خیلی وضعیت بدی بیشتر از ۵دقیقه نمی تونم سر پا بایستم...امروز صبح فشارم رو ۷بود(وضعیت مطلوب فکر کنم باید رو ۱۲ باشه)... تب لرز رو هم بش اضافه کنید ....اون وقت میفهمید واسه چی میگم دارم میمیرم.... بد ترین قسمت ماجرا اینجاست که....... وقتی دیروز به بچه ها میگفتم حالم خوب نیست همه فکر میکردند مدرسه رو پیچوندم ..موندم تو خونه درس بخونم. اگه شما جای من بودین اعصابتون بهم نمی ریخت؟؟؟؟؟؟؟؟......

اصلا شاید ازمون این دفعه را ندادم....

پیش بینی....... اگر یکی از مشاورها خط قبل رو بخونه بدون شک منو می کشه.....

اصلا خسته شدم .......اصلا واسه چی باید این همه تو استرس کنکور باشیم...... واسه چی یک ادم دیپلمه تو این جامعه جای گاهی نداره.....(لطفا نصیحت نکنید ... حوصله نصیحت خوندن ندارم..........اگه راه حلی چیزی دارید حتما بگین ....... چون واقعا نیاز دارم...)

حقیقی باشیم در دنیای مجازی.....

 

كي پايان ميگيرد اين راه شايد هرگز

پ.ن.

۱.دوستی میگفت..هنوز همه خودت رو تو بلاگ رو نکردی .......راست میگه.. دو تا دلیل داره که شاید بعد از کنکور بگم........ولی تو این پست تقریبا همه چیز رو گفتم......

۲.کی می خواد باور کنه من دارم میمیرم؟؟؟؟.....

 

خط خطی شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:18 بعد از ظهربه قلم نوشین| |