گاهی هم به راحتی همه چیزو فراموش میکنی... گاهی هم اونقدر خودتو غرق میکنی تو یه چیزی که حس میکنی داری خفه میشی... گاهی هم اجازه میدی غرق بشی... گاهی وجود یکی گند میزنه به کل حال و روزت... گاهی هم وجود یکی برات اونقدر بی اهمیته که اصلا نمیبینیش.. و گاهی و گاهی وگاهی... پ.ن. این روزا بیشتر اینجا ها میچرخم... تو زیادی خوبی...همه آدما اینجوری نیستن... اون موقع بش گفتم : همه خوبن...این ماییم که نسبت به آدما دید بدی داریم... اما این روزا... به این فکر میکنم که الزاما همه آدما خوب نیستن...الزاما همه آدما اون چیزی که ما می بینیم نیستن... نمیدونم این بر میگرده به دید عمیق تر من از آدما...یا شناخت بیشتر اونا..یا شایدم کاملا دید غلطی باشه.. پ.ن دارم رابطه های جدید میسازم... و از این موضوع خوشحالم...فعلا البته!!! به زودی میرود...دور خیلی دور چند ماهی بیشتر نیست که میشناسمش... برای دوستی که وقتی برای آخرین بار در آغوشش گرفتم به احترام دیگران بغضمان را فرو خوردیم برای دوستی که تازه داشتم اشتراکات بینمان را کشف میکردم... دیر آمد ولی زود رفت... برای دوستی که قسمتی از وجودم را با خودش برد... میدانم اگر میماند دوستیمان پایدار میشد. و برای کسانی که زندگی مردمان بسیاری را به سان دوست من پاره پاره کردند...ولعنت بر همه تان.... باز روی اوردم به گسسته نویسی... جمله های چند کلمه ای که در فرندفیدو جاهای دیگه ثبت میشه... هستم میخوانم ولی نیستم... نگرانم... از اوضاع این روزها... میترسم از ... از وضع قبلم....از وضع روزای ایندم... و باز هم جمله های چند کلمه ای... کل زندگی این روزها... دلخوری از کسی که دارم تلاش میکنم ازش دور شم... این منم... در خود سانسوری مطلق... ولاغیر * ز مــــن هر آنکــه او دور، چـو دل به سينه نزديک * نه چشــــم دل به ســـــويي، نه باده در سبويي ۱.حالاکه دقت ميکنم...گوياخيلي وقته به اينجاسرنزدم ۲.خوبم خيلي خوب.... نيازبودکه کمي ازاين محيط مجازي دورباشم.... فقط واسه انجام پروژه ميومدم نت. ۳.تواين مدت کاراي خوبي انجام شده.... يه تعدادي از ادما که مدت ها بود دنبال راهي براي حذفشون از زندگي بودم حذف شدن...يکم سخت بود ولي لازم بود. دارم یاد میگیرم چطورذهنم رودسته بندی کنم.... فکنم راحت تر بتونم به اون چیزایی که میخوام برسم. ۴.دارم يادميگيرم چطوراونجوري باشم که خودم ميخوام... نه جوري که بقيه ميخوان...این طوری حس ارامش بیشتری دارم ۵.فعلا همین...سعی میکنم بیشتر سربزنم تولدم بود..... هيچ حس خاصي نداشتم.... بيشتر بقيه خوشحال بودن تا خودم.... يكي پرسيد چندسالت ميشه.... باخودم گفتم.... چند سال مهم نيس.... مهم اينه كه چه كاراي مفيدي تو اين مدت انجام دادم.... راستي چندسالم ميشه؟؟ هم هست و هم نیست جزپيچ و تاب سرخسي اين جهان گذرا ! كاملا خالي ام..... شايد هم به قول يكي پر تر از هميشه..... خلاصه اينكه ذهنم واسه نوشتن ياري نميكنه.... پ.ن: ۱.لعنت به هرچي امتحان....قبلش يه جور بدبختي بعدش هم يه جور... ۲.اين روزا فقط با توییت كردن زنده ام.(نجات منو معتاد كرد..) اصولا نجات نقش خيلي مهمي در معتاد كردن من به همه چي داشته... ۴.توييتر من اینجا ۵.اگه كسي تو توييتر هست خبر بده.
چو تخــــته پــاره بـــر موج رهـــا رهـــا، رهـــا من
به مـــن هر آنکـه نزديک، ازو جــــــدا، جــــدا من
که تــــر کـــــنم گـلـــــــويي، به ياد آشنــــــا من
![]()
| Design By : Night Skin |


